هر بار که رد انگشت‌های سرد و کشیده‌‌ اش را روی حجم خوشحال و گرم رگ های گرم صورتم نشاند،

هر باری که ضرب دست های کهنه کارش،

صورتم را از همه آنچه "خوشی" فهمیده میشد به سمت جهنمی سیاه گردانید

هر بار دوباره بالا گرفتم خیسی‌های صورتم را

هر بار

دوباره با چشم‌های لرزناک، با نفس‌های خسته‌م هربار

به تمام عمق نگاهش خیره شدم.

و در پایان، روزی،

پیکره بی‌جان یکی‌مان را از گستره میدان خواهند بیرون کشید.

--------------------

پانوشت: شکسته میشم، پشتم خالی میشه، قلبم نابود میشه، احساسم زیر پا میشه. اما بزرگ تر میشم، بزرگ تر میشم و میفهمم روی واقعی سکه آدم ها رو، کسایی که با همه بچگی و حماقتم عاشقشون میشدم.